بعد از پدر چشم ما بود روشن به روى تو، افسوس. رفتى و باما نگفتى، داغى كه بر دل گذارى ... اى تو تنها يادگار پير عشق. يك شبستان هجرت دلگير عشق. اى تبسمهاى تو چون چلچراغ ... گرچه نقش روى تو در خاطر ما مانده است. روى زيباى تو را زين پس نديدن زود بود ... چه شد كه طاير جانت چنين سبك پرواز. بسوى منزل جانان ز آشيانه پريد
بابه صد پاره ام! بابه قهرمانم! من امروز از هزاره نيلگون سخن مى گويم، امروز از دل دردمندتر از ديروزم سخن مى گويم، امروز قلب من صد چاكتر از ديروز است. ديروزى كه اگر مرا پدرى نبود به عشق وجود تو زنبق سيراب بودم، با تو سبز بودم و سرشار از تراوش هاى سبز
نوشته شده توسط فرزندان بابه در Wed 9 Dec 2009 | موضوع:
فرا رسیدن سالروز تولد بابه
فرا رسیدن سالروز تولد بابه را به تمام آزاده گان و خصوصا هزاره های جهان تبریک
نوشته شده توسط فرزندان بابه در Sun 17 May 2009 | موضوع:
رهبر و مردم
هر جای میگردم به هر در میزنم به هر کوچه میروم به هر چهره مینیگرم به هر اواز گوش میدهم مزاری نیست او اوسطوره شد و دیگر حق هزاره بدون اواز و حنجره مزاری ماند واما تو ای خواهر و برادر به یاد داشته باش که دیشخیمان تا زمانی پیروزند که جلو رسیدن پیام اگاهی و عدالت را از ملت بیگیرند دیشخیم تا زمانی ارام هست که ذهن ملتها خواب باشد و اما وقتی رهبر نقش اگاهی دادن را به سر رسانید و موج مبارزه را نیز سازماندهی کرد و با خونش مبارزه برای حق رابه امانت گذاشت دیگر جاودانگی مبارزه به اسبات رسید مسیح را به صلیب کشیدن حسین ع را سر بریدن عمر مختار را به دار بستن مزاری را دست و پا بسته تیر باران کردن خواهر برادر اگر مسیح مصلوب شد ایا مسیحیت زنده نماندمگرخون حسین ع نجات اسلام نبود ایا باز ماندگان عمر مختار برای مرگ فاشیسم محسنی جشن نگرفتن پس چگونه حق مزاری به منزیل نمیرسد بگو خواهر و برادر بگو پدر رفت اما نمرده است بر پای خونش خون استاده است
نوشته شده توسط فرزندان بابه در Tue 31 Mar 2009 | موضوع:
یتیمی بدترین درد است
بنام خداوند حقیقت
مرا دردیست اندر دل اگر گویم جهان سوزد اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد
چراغ ظلم ظالم تا دمی محشر نمی سوزد اگر شبی سوزد شب دیگر نمی سوزد
********* راستی وقتی ۲۲ حوت نزدیک میشود دلها انگار دوباره سوی غم کشیده میشود. روزهای غم زنده میشود ویاد های بابه اشک هارا جاری می سازد. تمام سال یک طرف ونزدیک شدن به ۲۲ حوت یک طرف. اگر تمام سال را به غم ودردو اشک واه خود سپری میکنیم. ولی وقتی به ۲۲ حوت نزدیک میشویم دلها درسوگی شخصی می نشیند که واقعا یک مرد بود دلها خودش پرغم میشود ویاد روزهای غم بیشتر از همیشه دلها را خونین میکند.انگار دلها خودش از ۲۲ حوت خبر میشود صدای می اندازد اندرون که محشری به پا میکند. این صدا از عمق دل کسانی است که دلهای شان خونین است. شهید مزاری که ما بابه صدا میکنیم واقعا مردی بود که برای ازادی وعدالت مردم کوشش میکرد. وهمیشه خواستار عدالت بود. او از میان مردم رنج وزحمت برخواسته بود ودرکنار رنجدیده گان زیست وبخاطر مردمش جان خودرا فدا کرد. بابه الگوی مبارزه بخاطر عدالت وازادی وبرابری در جامعه بوده که صدا ها خفه میشود ودریک جامعه نابرابر . مزاری خواستار همه ملیت ها بود در یک کشور ونفی هیچ کسی را نمیخواست. بابه بزرگ چنین میگوید!ما مردم افغانستانيم ، هيچ نژادي را نمي خواهيم نفي کنيم . ترکمن است ، هزاره است ، تاجيک است ، افغان است ، ايماق است و ديگر اقوام هستند . همه آنها بيايند در اين مملکت برادروار زندگي کنند و هر کس به حقوق شان برسند و هر کس در بارهء سرنوشت خودش تصميم بگيرد . من کوچکتر ازانم که درباره بابه مان بنویسم.گفتن برای او تنها دریک صفحه تمام نمیشود.
باید صفحه ها نوشت....
×××××××××××××××××××
یتیمی بدترین درد است
اشک از گوشه های چشمم نا خود اگاه جاری میشود انگار چیزی گم کردم.سرگردانم و دلم می تپد وغبار غم گرفته.به اسمان می بینم ابری است. مثلی دلی من غباری سیاه گرفته رنگ ابی اسمان خیره معلوم میشود. در اطرافم چیزی نمی بینم که دلم را خوش کند. حوصله خواندن ندارم وطاقت ونوشتن. فقط می چرخم دورم گاهی کنار پنجره می نشینم گاهی به طبیعت سفید برف می بینم بازهم چیزی دلم را خوش نمیکند. کنجی می نشینم وبه فکر فرو میروم دیروز چیزی شنیدم. فقط حوت .یعنی ماه حوت شده دوباره ۲۲ حوت نزدیک است.انگار دوباره روزهای غم فرا رسیده مثلیکه همین امروز بود بابای مان شهید شد.همه چیز زنده است در دلها یاد بابای مان روز های غم پائیز فصل .یادم نیست چند سالم بود کوچک بودم انوقت همه چیز مثل یک خواب بود. باور نمیشود بابای مان نباشد. نه نه! باورم نمیشود. انوقت همه چیز را فقط خواب می دیدم اشک می ریختم ولی درک نمیکردم دعا میکردم ولی نمی فهمیدم. به مرور زمان بیشتر فهمیدم بیشتر درک کردم وبیشتر اشنا شدم که ان مردم که است؟وچی کرده برای مردم مان؟وخواست های اون مرد چی بود؟چرا شهید شد؟ وهزاران سوال دیگر. با انکه حالا هم انقدر نمیدانم وکوچکتر از بیان در مورد ان مرد ام ولی بازهم همین قدر که ساده فهمیدم برایم ثابت کرده وسوالهایم را جواب گو شده. اهسته از جایم بلند میشوم وصفحه کمپیوترم را روشن میکنم با کلیک زدن در صفحه گوگل حرفهای در مورد ان مرد میخوانم ومیدانم که سالگرد بابای مان نزدیک است. امسال هم مثل سالهای قبل غوغای است وحرفهای که باید شنید وعمل کرد باید اموخت وبیاد داشت.باید نسل به نسل مرور کرد. امروز من تو واو وهمه بابا صدا میکنیم ایا بیاد داریم حرفهای بابای مانرا؟ ایا میدانیم چرا شهید شد؟ پس اگه بیاد داری بر خیز دیگر وقتی خوابیدن نیست. نگو من نگو تو نگو او فقط بگو عدالت فقط بگو حق. بابای مان همین را میخواست بابای مان برای همین شهید شد. بابای مان جان خودرا فدای ما کرد. پس ارام نشین بابای مان این را هم میخواهد که توبیدار باشی تو راهی اورا ادامه بده تو حق خودرا بگیری تو مثل او بر رنج دیده ها نظر اندازی واز انجا برخیزی ودر کینار انها یا به پایان راه برسی یا فدا شوی. یتیمی بدترین درد است بابا تو میدانی؟ لحظه به فکر زینب بابای مان می افتم که در اغوش مادر روز های غم را دید ولحظه های درد را او با بابا بزرگ شد ولی بابا کنارش نبود . بابا اورا در اغوش نگرفت. بابا اورا نبوسید .بابا برای او قصه نگفت. اما زینب بازهم صبور بود. زینب با هزاران درد ورنج بزرگ شد . زینب امروز بابا را می شناسد . برای بابا حرف میزند وقصه میگوید ومی سراید. ای زینب که صبوری از اسمت پیدا است صبور ومقاوم وبزرگ. تو تنها نیستی ما با تو ایم. زینب بابا صبورتر از همیشه میخواهیم تورا.
دیشب که مهتاب طلوع کرد زینب کنار پنجره شروع کرده به قصه ها بازم غروب سرد است بابا بازم خورشید رنگ سرخ به خود گرفته است بازم ابر ها تیره وحیران گشته است بازم قصه ها پر درد وغمناک گشته است بازم این کهکشان ما سرگردان با ابرها از حنجره پر دردی اسمان میگوید بابا بر تو سلام اینجا من طلوع تورا بربام های حق دیده ام اینجا غروب خسته را من پر حرف شنیده ام بابا برتو سلام اینجا من اسمی تورا از زبان کودکی شنیدم که حرف نمیزد
با با بر تو سلام ودرود ما
××××××××××
فاطمه هویدا
نوشته شده توسط فرزندان بابه در Sun 8 Mar 2009 | موضوع:
احیای هویت
وارد خانه می
شوم تمام برق ها را روشن می کنم .ولی گویی هاله ای از غبار جلوی چشمانم را پوشانده است نور هست ولی زیبایی رنگهارا نمی توانم لمس کنم همه جاه روشن ..
است مثل روز و حتی روشن تر ولی وقتی جلوی اینه می روم حتی خودم را هم نیز نمی بینم به فکر فرو می روم پیش خود میگویم .شاید اشتباه کرده ام ودر عالم
خیال به سر میبرم وشاید هرگز برقها را روشن نکرده ام دوباره به سمت کلیدبرق می
روم .نه همه چیز درست است خواب نیستم و تمام برق ها روشن اند .پس قضیه چیست
..
درجای خود میخکوب می شوم به فکری عمیق فرو می روم وحتی سعی می کنم
خود را در ان غرق کنم..
تا بلکه شاید در هنگام دست و پا زدن در دریای عمیق تفکراتم .کمی نور برای خانه ام
صید کنم از خود سوال می کنم پس نور کجاست؟
این سوال را بارها تکرار می کنم .بارها بارها نا خود اگاه کتابی را به یاد می اورم که
سال ها پیش اورا دیده ام و بعد از ان هرگز سراغ ان را نگرفته ام وحتی به ان فکر هم نکرده
ام .واقعآ عجیب است دوری از کتاب وشاید فرار از ان به سمت قفسه کتابهایم می
روم ولی آن را پیدا نمی کنم خدا یا پس کجاست ؟به یاد کتابهایی می افتم که سالیان
پیش آنهارا کنار گزاشته ام .سریع به سراغ آن ها می روم .بله پرده ّ از غبار رویش
نشسته است خجالت می کشم و اورا بر می دارم . با گوشهّ استین پیراهن غبار را
کنار می زنم نوشتهّ اشکار می شود (بله )(احیای هویت)سراغ فهرست می روم
چشمم می خورد به ان جایی که نوشته است .....من هیچ منافع غیر از منافع شما ندارم......
بله بابه ما هیچ منافع غیر ازمنافع ما نداشت.....وسرا پای وجودم را شرم فرا می گیرد واشک
می شود واز گونه هایم سرا زیر .. و اورا از دریچه قلبم به خانه ام دعوت می کنم و با او عهد می
بندم که هر گز فراموشش نکنم وهمیشه (احیای هویت) را در استانهّ قلبم قرار دهم
اره (احیای هویت)
طاهره بخشی کویطه پاکستان
نوشته شده توسط فرزندان بابه در Mon 9 Feb 2009 | موضوع:
آری !ای رهنوردان بابه
آری !ای رهنوردان بابه ، ای امید پیر مردان و پیر زنان اهنین که در دهنه غارها ودر پشت کوه های سربه فلک چشم انتظار مارا دارند.ای شیرین و خالق زمانه ما بر خیز قلم در دست گیر که انقلاب حقیقی در پیش رو داریم!میدانید که انقلاب و حق طلبی امروزی ما با انقلاب و حق طلبی شهید عبدالخالق هزاره، شیرین آغی و عمه سنگری فرق میکند.امروز ما در جهان تکنالوژی زندگی میکنیم وبه صلاحهای مدرن تکنالوژی نیاز داریم. ای ستاره گان درخشنده ، بیا باهم کهکشانی بنام کهکشان هزاره هابسازیم که تمام دنیا ستاره های مارا بیبیند و ستاره های مارا فال نیک بیگرند.آیا ما نمیتوانیم یکی از معروف ترین قوم در دنیا باشیم؟ جواب را شما ارائه فرمائید .. اگر کدام غلطی در الفاظ و گرامر می باشد از شما عفو میخوام
نوشته شده توسط خواهر. شکوفه. اسرالیا
نوشته شده توسط فرزندان بابه در Thu 1 May 2008 | موضوع:
مقالۀ که توسط خواهر نوریه
مقالۀ که توسط خواهر نوریه بشیر که بمناسبت سیزدهمین سالگرد شهادت شهید برحق راه عزت و آزادی بابه عبدالعلی مزاری در شهر اوسلو ناروی که به سمع حضار رسید.
به نام خداي عدالت و خداي انصاف و خداي رحم و مروت
از حنجرهي ضعیف خويش فرياد ميزنم و باباي سبز و سربلند خويش، مزاري بزرگ را درود ميفرستم. وقتي زينب، تنها يادگار بابه مزاري سخن ميگفت، من از درد به خود ميپيچيدم. او يك دختر است و من هم يك دخترم. من ميدانم كه طنين صداي او چه پيام دارد. زينب با پدرش سخن ميگفت، همو كه اسوهي عدالت نام گرفت. امروز، اما با تنها يادگار اين اسوهي عدالت چگونه عدالت ميكنند؟ زينب از تنهايي خود سخن ميگفت، او از سوالهايي سخن ميگفت كه تنها پدرش ميتوانند به آن پاسخ گويند. اما اين پدر، اين ياور تنهايي زينب، اين پاسخگوي سوالهاي كودكانهي يك دختر كجاست؟ سخن من امتداد سخن زينب است. من هم يك دخترم. مانند او بيپناه، مانند او بيكس، مانند او پر از سوالهاي بيپاسخ. فرقي نميكند اگر من پدري دارم و مادري دارم و خواهر و برادري دارم كه همه در كنار من اند. اما من در واقع همان تنهاي تنهايم كه زينب از او سخن ميگويد. تنهايي من تنهايي نسل من است. تنهايي من تنهايي جنس من است. تنهايي من تنهايي آرمان و آرزوهاي انساني من است. من تنهايم همانند زينب، من تنهايم همانند تمام بيوهزنان و يتيمان وطنم. وقتي كسي خود را مخاطب زينب احساس نميكند، مخاطب من هم احساس نميكند. زينب از عقب تلفون سخن ميگويد، اما گروهي بيقرار مينالند و اشك ميزيزند. من از خود ميپرسم كه آيا اينها مخاطب زينب نيستند؟ من از خود ميپرسم كه پس زينب سخنانش را براي كي ميگويد؟ مگر هيچ كسي با خود نميانديشد كه بالاخره اين طفل يتيم، يادگار همان رهبري است كه امروز هزاران دالر مصرف ميكني و برايش مراسم ميگيري و از چهارگوشهي دنيا براي او اجتماع ميكني و سخن ميگويي؟ مگر اين يادگار رهبر خطابش به تو نيست كه حالا با شنيدن صداي او مانند كوفيان ميگريي و مينالي و اشكميريزي؟ وقتي زينب سخن ميگفت و رهروان رهبر ميگريستند، من با خود صداي آن زينب ديگر را ميشنيدم كه خطاب به كوفيان ميگفت: زياد گريه كنيد و كم خنده كنيد و خداوند هرگز اشكها را در چشمان تان نخشكاند. مثل شما مثل همان پيرزني است كه صبح تا شام نخ ميتنيد و شام با دستان خود نخها را باز ميكرد. ميشنيدم كه زينب از عقب سخنان ناگفتهي خويش خطاب به رهروان پدر شهيد خويش همچنين نهيب ميزند. اما آيا كسي صداي نهيب زينب را شنيد؟ آيا كسي اين صدا را جدي گرفت؟ آيا كسي با خود فكر كرد كه اين دختر تنهاي تاريخ با كي ميگويد و از چه ميگويد؟ و من امروز با زينب سخن ميگويم. سخن يك دختر تنها با دختر تنها. من از حنجرهي زينب مينالم. او يادگار بابه مزاري است: اسوهي شهامت و استواري. زينب نميگريد. زينب نمينالد. زينب شكوه نميكند. او يادگار صلابت پدر است. او با موج خون در دلش زندگي ميكند، اما لب به شكايت باز نميكند. اما من از حنجرهي او فرياد ميزنم. من از سنگيني فراق بابه مزاري ميگويم. وقتي او بود، من زنده بودم، مادرم حيات داشت، خواهرم پناه داشت. اما امروز، ما همه بيپناه مانده ايم. اما زينب، خواهرم، دستان كوچكت را استوارتر بلند كن. حنجرهات طنين صداي پدر را دارد. من از مناعت تو ميبالم. من از شهامت و استواري تو ميبالم. تو فردا بزرگميشوي. من و تو ادامهي نسل بابه مزاري ايم. من و تو جاودانگي تاريخ را ضمانت ميكنيم. زينب، خواهرم، از زبان تو رگهي يك حيات را لمس كردم. تو در گوش من ادامه زندگي هستي. من از تو سخن شنيدم. من صداي گامهاي تو را احساس كردم. من از اينجا، از اين مكان دور، دستانم را به سوي تو دراز ميكنم و منتظر آغوش گرم و مهربان تو هستم. زينب، عزيزترين يادگار پدر، تو وارث شهيدي. تو وارث پدر شهيدي. تو ماندهاي كه ميراث پدر را به تاريخ بسپاري. تو بايد شكوفهكني، تو بايد بارور شوي، تو بايد هديهاي پدر براي تاريخ باشي. زينب، خواهرم، بگذار هيچ كسي از حال تو نپرسد. اين خود افتخاري براي توست. براي تو همين بس كه دختر مزاري هستي. دختر آن سرفراز سربلندي كه از همهي تاريخ عظيمتر و از همهي سرمايههاي حقيران بزرگتر است. خواهرم، نگذار دستهاي حقير و ذليل روي سر تو كشيده شوند. سر تو بلند است. تو يادگار آن سربلند هميشهي تاريخ هستي. دستي كه از سفرهي رنگينش خون من و تو و خون پدر شهيد تو را مينوشد و ميبلعد، اين دست سزاوار آن نيست كه روي سر تو كشيده شود. خواهرم، زينب استوار مزاري، تو را درود ميفرستم. تو را سلام ميفرستم. تو را، اي مهربان يادگار پد
نوشته شده توسط فرزندان بابه در Wed 30 Apr 2008 | موضوع:
شهید مزاری، زینب مزاری نیز در این مراسم سخنرانی کرد
تنها یادگاری شهید مزاری، زینب مزاری نیز در این مراسم سخنرانی کرد
یادگار رهبر شهید ضمن ارائهی سخنان حماسی و مبسوطی در زمینهی مقاومت غرب کابل خواستار حفظ دستاوردهای مقاومت شهید مزاری و پیگیری آرمانهای ایشان در قالب مرکز مطالعات اندیشههای سیاسی شهید مزاری و همچنین خواستار اعمار مجدد حرم رهبر شهید شدند و رهروان شهید مزاری را از هر گونه حرکتهای تند و افراطی برحذر داشتند. وی در پایان از دستاندرکاران برگزاری سمینار سپاسگزاری و قدردانی نمودند. پس از سخنان دردمندانهی زینب،
نوشته شده توسط فرزندان بابه در Mon 14 Apr 2008 | موضوع:
وقتی دیدار خدا نزدیک است
مرور کردن بر لحظات کودکی خاطره های را برایم تازه میکند که انگاه هیچ چیزی نمیدانستم ولی برایم انگونه که بود باقی مانده است..از کجا باید شروع کنم واز چی باید بگویم این فقط یک احساس ودر ک وفهم خودم هست برایم ارزش بلندی دارد زیرا اینجا بودن ونبودن مرا در بر میگرد نه تنها مرا بلکه تمام ملیتم را در بر میگیرد من اینگونه بر او عشق میورزم بر بابه که امروز نیست ولی اسمش جاودان باقی است صفحات قلبم را ورق میزنم درست لحظه را بیاد میارم که جز ناله وفریاد دیگر صدای نمی پیچید در فضای انجا .من عشقم به مزاری از انجا اغاز شد که ان زن درد کشیده وبدون زبانی (گنگه) چگونه میگریست؟ وچگونه بیان میکرد اندیشه اش را بدون زبان نسبت به ان مرد بزرگ تاریخ که امروز اگر هر صدای بلند میشود دست او وقدم او همراه است امروز من اندیشه ودرک انروزم را اینگونه مینویسم! چه شوم ودرد اور است ان لحظه که من صدای شنیدم که بابه مان دیگر نیست . به ذهنم میپیچد خاطره ای؟ فقط ان تصویر های سوزناک ودرد اور مردم ام را. مرا امروز میگریاند ان مرور ها یادهای از سال های رفته... که کوچک و کوچک تر... کودکی بودم ، و از آن زاویه های بسته به خاطر دارم ان صحنه را و در خاطر دارم ان عکسهای که انروز بر طاقچه ها اویزان بود . ؟ چه دردناک؟ ؟ بهترین نقاشی های عکست را می دیدم ؟ ،؟ خواب های شوم انروزا یادم نمیرود .ان سفری در دل شب، در آغوش مردمت آب شدی تا اگر تشنه شد کسی ، میل بر تو ارد آری، یادی از تو آرد، عطش داغ گلویمان را به تو بسپاریم تو که امروز اسمت جاودان است .من چگونه از تو بگویم ؟نه این گفتن از تو نیست بلکه این تنها درک من است. اره تنها یادهای از سال های رفته... چی زیبا می گفت! وقتی دیدار خدا نزدیک است عدالت ازادی حق... اینها را میگفت انگونه که فریاد می انداخت در دل شبها وشوم ها هرچه بغض وبی عدالتی بود با سپیدایی اش ذهن های شوم را از هم پاشید واینگونه مهربانی را از خود کرد وبا قلم اش رنگ یک صدا را به اسمان کشید وعدالت را با خودش بست وشقایق وار سفر کرد "وقتی دیدار خدا نزدیک است
( فاطمه ناروی ) اوسلو
۳۰/۳/۲۰۰۸
نوشته شده توسط فرزندان بابه در Wed 2 Apr 2008 | موضوع:
باباه
چشمم تو را جستجو می کند...، بابا اگر دلم برایت تنگ بشه...باید چیکار کنم؟
بابا قطره اشکم صبر نداره ، همچو موجی بی قرار حال دلم را به تو می رسانه
بابا سالهاست دستم دستی را نمی خواهد ... دستم با دستت آشناست...گرمی دستانت را حس میکنم
بابا ... موسم دلم ابری است... چشمانم می بارند... رعد و برق تنهایی ام را میسوزاند
هر روز زمزمه میکنم
تو را میخوانم با ساز دل همچو بلبل
تو نغمه زندگی ام شده ای
.
.
.
بابا
سرود زندگی ام را با تو می خوانم
نوشته شده توسط فرزندان بابه در Sat 29 Mar 2008 | موضوع: